|
|
|
|
|
بي هويتي و پوچي ، شرمندگي و پريشاني بر او چيره گشته اند . وجودش و روحش از سرما يخ زده است. اما دلش را نتوانسته اند و نمي توانند و نخواهند توانست از چنگش بگيرند . آهي سرد از اعماق دلش سر مي دهد و فقط مي تواند با دلش فكر كند . حادثه هاي تلخ گذشته را از ياد مي گذراند و سرماي بيشتري را احساس مي كند . با نا اميدي كامل سرش را بر روي زانوانش قرار مي دهد و خود را سرزنش مي كند و مي گويد چرا ؟ ناگهان آسمان چشمانش ابري مي شود و با صدايي همچون رعد ، باراني سرد باريدن مي گيرد و رعد همچنان به شكستن سكوت تنهايي اش ادامه مي دهد . متوجه اتفاقي مي شود گويا چيزي در وجودش دارد متولد مي شود ، بله درست است ، گرماي اميد . او گرما را در خود احساس مي كند و سرماي شرمندگي را از ياد مي برد . اكنون توانايي اين را دارد كه فكر كند ، نه با دل بلكه با عقل و به چه ؟ به گذشته براي پي بردن به اشتباهاتش ، به حال براي جبران آنها و به آينده براي نداشتن وضعي همچون گذشته ، اكنون به وجود سه ارزش پي برده است ، سه ارزشي كه اگر خداوند بخواهد انساني را پست و حقير گرداند بسنده است كه آنها را از او بگيرد و آنها چيزي نيستند مگر عقل و شعور و ادب . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 17:15 توسط کامران
|
|
||