|
|
|
|
|
صبح پنجشنبه ۹/۴/۸۴ روز كنكور دادن من بود . اين سال اولين سالي بود كه گروه رياضي-فيزيك بايد بجاي جمعه ، پنجشنبه امتحان ميداد . ديروزش خونه مهدي فصيحي جلسه هفتگي بود و ۹۵ درصد بچه ها حضور داشتند ، سخنران هم جناب آقاي صحاف زاده بودند . بعد از جلسه خونه اومدم و ديدم كه خانواده منتظر من هستند كه به مناسبت تولد برادر بزرگترم براي شام بيرون بريم ، مشغول خوردن غذا بوديم كه صداي موبايل خان داداش ما بلند شد ، پسر عمم بود ، دوزاريم افتاد كه به خاطر من زنگ زده و حتما ميخواد بگه حالت چطوره ، اميدتو از دست نده ، هول نكن ، ان شاءالله موفق ميشي اصلا امسال نشد سال بعد ، حدسم درست از آب در اومد البته كار چندان مشكلي هم نبود آخه هر كي كنكور داشته باشه هر كي ببينتش همين حرفا رو ميزنه راستي اينم گفت كه صبحونه رو كامل بخور و چاييتو پر شكر كن . بعد از خوردن شام در راه برگشت به خانه برادر وسطيم در مورد نحوه لباسم در سر جلسه به من گفت : اي كامران ، اي برادر كوچكتر من ، تو را سفارش ميكنم ، آري تو را سفارش ميكنم به بر تن كردن البسه هايي بس ساده و گشاد ، از كمربند دوري كن كه مبادا خود را در پي يافتن كاخ سفد بيابي ، از كفش و جوراب بر تو ميترسم مبادا نسبت به آن دو التفاتي كني، به سوي دمپايي بشتاب كه تو را از بند گرمايي بيهوده برهاند . صبح شده بود خوشبختانه شب رو خوب خوابيده بودم قبل از رفتن يك بطري آب يخ و مقداري كشمش برداشتم و رفتم سوار ماشين شدم . نامصب حوزه امتحانيم پيروزي بود شرق تهران ، آخه غرب كجا شرق كجا ، تو راه پدرم همون حرفاي هميشگي و تكراري رو ميزد تا اينكه رسيديم ، بعد از نشون دادن كارت و پيدا كردن صندليم منتظر بودم هر چه سريعتر دفترچه ها رو بدن و از شر اين غول بي شاخ و دم رها بشم و به قول بروبچ گفتني چي؟ بهش بديم بره . پاسخنامه و دفترچه ها رو شروع كردن به دادن وقتي تموم شد يارو از پشت ميكروفون هي به بهانه هاي مختلف مي گفت صلوات بفرستيد كفرم در اومده بود كه آخر سر گفت شروع كنيد بسم الله گفتم دفترچه عمومي رو تيز برداشتم نامصب اكثر سوال هاي ادبيات مفهومي و وقت گير بود وقتي يه دور ادبسات رو رفتم ديدم حدود 10 تايي تست زدم بيخيل ادبيات شدم عمومي رو از آخر به اول شروع كردم تا وقت اضافه ام رو صرف ادبيات كنم با هزار زحمت ادبيات رو يه كاريش كردم . مراقب ها دفترچه اختصاصي رو كنار صندلي گذاشته بودند كه اعلام كردند وقت عمومي تموم شده دفترچه ها رو كنار صندلي بذاريد و اختصاصي رو شروع كنيد ، دفترچه اختصاصي رو برداشتم و شروع كردم ، همان طوري كه گفته بودند و تمرين كرده بودم اگه سوالي رو مي تونستم حل كنم كه حلش مي كردم اما اگه وقت گير بود و بلد نبودم رد مي كردم رياضي تموم شد با توجه به سختي رياضي خوب جواب داده بودم رفتم سراغ فيزيك ، خداييش فيزيك خيلي سخت بود ، جاتون خالي وسط جواب دادن به سوال هاي فيزيك وقتي ميديدم بعضي از سوال ها رو بلد نيستم و رد مي كنم ميزدم زير خنده و واقعا مي خنديدم باور كنيد موقع امتحان ذره اي استرس تو من نبود وقتي يك دور فيزيك تموم شد ديدم كم جواب دادم يكدفعه اي داشتم نااميد ميشدم اما به خودم گفتم : هي مرد تو نبايد نااميد بشي ، آره آره كامران تو بايد تموم تلاشتو بكني . رفتم سراغ شيمي اونم زدم و دور دوم رو شروع كردم وقتي از رياضي و شيمي مطمئن شدم باقي مانده وقتم رو صرف فيزيك كردم كماكان خنده ها هم ادامه داشت وقتي وقت تموم شد و برگه ها رو جمع كردند با بروبچ اطراف صحبتي كردم و همه نظرشون اين بود كه ادبيات و رياضي و فيزيك متلاشيمون كرده از سر جلسه بيرون رفتم و پي يافتن پدر ، آه اي پدر من هي مرد ، جان واله كجايي بابام رو ديدم و رفتم طرف ماشين گفت چه كار كردي منم لبخند معناداري زدم و بابام گفت اشكال نداره اگه قبول نشدي سال بعد . وقتي رسيدم خونه ديديم جفت برادرام و زن برادرم خونه هستند دمپايي در نياورده در معرض آماج سوالات قرار گرفتم و جواب آن ها رو دادم . قرار بود ساعت 8 شب رتبه ها رو تو سايت سنجش اعلام كنند ، عصر اون روز با بچه ها قرار سينما رو گذاشتيم، فيلم خيلي دور خيلي نزديك سينما سپيده . يكي از بچه ها از طريق فاميلشون تو سازمان سنجش رتبشو زودتر فهميده بود 5000 وقتي من اينو شنيدم هنگ كردم به رفيقم گفتم تو كه اختصاصي هات خوب بود چرا اين رتبه رو اوردي احتمالا اشتباه كردن گفت نه درست به خودم گفتم يا خدا پس رتبه من چي ميشه 20000 شايد شايدم بيشتر نميدونم بايد بررس شه . اين و اون يكي دوستم كه مثل من هنگيده بود بيخيال سينما شدن و رفتن قدم بزنن من سينما رو رفتم و به بقيه دوستان پيوستم و جريان رو واسه اونا تعريف كردن اونها هم كپ كردن كه چرا فلاني وضعيتش اين طوري شده ، رفتيم تو سالن نشستيم من كه هواسم زياد پي فيلم نبود و نفهميدم چي به چي شد كه بعد فهميدم تو جشنواره جايزه گرفته و بهترين فيلم شناخته شده به خودم گفتم يه بار ديگه لازم اين فيلم رو ببينم . دقيقا يادم ساعت 7:30 رسيدم خونه زود پريدم پشت كامپيوتر و به اينترنت وصل شدم و سايت سنجش رو اورد قلبم تالاپ تولوپ ميزد اسم و شماره داوطلبي نوشتم و اينتر ، 6200 نميدونستم خوشحال باشم يا ناراحت چون كه قبلش فكر ميكردم رتبه ام خيلي بدتر از اينها شه از يه طرف ديگه نميدونستم مهندسي قبول ميشم يا نه نمي تونستم فكر كنم خيلي بد آدم توانايي انجام كاري رو داشته باشه اما به دلايلي در اون كار قصور كنه و نتيجش هم رتبه 6200 باشه يه جورايي آدم از خودش بدش مياد به خودم گفتم ايول آقا كامران خوب مزد زحمات پدر و مادرت رو دادي دمت گرم . چند روز بعد با حامد رفتيم كارنامه هامون بگيريم اول رفتيم امير كبير تا من كارنامه ام رو بگيرم بعد رفتيم دانشگاه شريف واسه گرفتن كارنامه حامد بعد از اون گفتيم چه كار كنيم رفتيم سينما فيلم بازنده تا دمي از فكر كنكور بيرون بيايم وقتي رفتم خونه شاكي بودند چرا به جاي انتخاب رشته رفتم پي علافي اما اونها اشتباه مي كردن منم هم حال و حوصله توضيح دادن نداشتم فرداش رفتم دانشگاه اميركبير واسه انتخاب رشته 10000 هزار تومن گرفتن كارنامه رو دادم و منتظر نوبتم شدم خيلي شلوغ بود بعد از حدود 2 ساعت نوبت من شد من بردند پيش يه مشاور كه راهنمايي كنه از قضا طرف از بچه هاي دوره 24 بود بعد از راهنمايي هاي ايشون اومدم خونه طبق آمار پارسال آخرين رتبه قبولي عمران روزانه بابلسر 6300 بود از اونجايي كه عمران رشته مورد علاقه ام بود اميدوار شده بودم با كمك برادرام و خانم برادرم و دبيران انتخاب رشته كردم و تحويل دادم . شب اعلام نتايج بود بعد از وارد كردن مشخصات اومد كه كد رشته قبولي 1999 پر واضح بود كه عمران بابلسر نبود اما تو برگه اي كه توش انتخابام رو نوشته بودم در پي پيدا كردن يه عمران شهرستان ديگه بودم كه چشم به اولويت 70 خورد كه نوشته بود كد 1999 مهندسي شهرسازي بابلسر يكه خوردم دلم رو به يه چيز ديگه خوش كرده بودم اما اوني كه ميخواستم نشد . البته منظورم اين نيست كه شهرسازي رو دوست ندارم و مجبوري اين رشته رو زدم برعكس از رشته ام خيلي خوشم مياد و با هاش خيلي حال ميكنم حتي بشتر از عمران ،ها خوب ديگه خاطره كنكور ما هم تموم شد ، ببخشيد از اين كه طولاني شد ، ان شاءالله كاري نكنيم كه در آينده زياد افسوس گذشته رو بخوريم . يا علي |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 0:38 توسط کامران
|
|
||
|
|
|
|
|
بي هويتي و پوچي ، شرمندگي و پريشاني بر او چيره گشته اند . وجودش و روحش از سرما يخ زده است. اما دلش را نتوانسته اند و نمي توانند و نخواهند توانست از چنگش بگيرند . آهي سرد از اعماق دلش سر مي دهد و فقط مي تواند با دلش فكر كند . حادثه هاي تلخ گذشته را از ياد مي گذراند و سرماي بيشتري را احساس مي كند . با نا اميدي كامل سرش را بر روي زانوانش قرار مي دهد و خود را سرزنش مي كند و مي گويد چرا ؟ ناگهان آسمان چشمانش ابري مي شود و با صدايي همچون رعد ، باراني سرد باريدن مي گيرد و رعد همچنان به شكستن سكوت تنهايي اش ادامه مي دهد . متوجه اتفاقي مي شود گويا چيزي در وجودش دارد متولد مي شود ، بله درست است ، گرماي اميد . او گرما را در خود احساس مي كند و سرماي شرمندگي را از ياد مي برد . اكنون توانايي اين را دارد كه فكر كند ، نه با دل بلكه با عقل و به چه ؟ به گذشته براي پي بردن به اشتباهاتش ، به حال براي جبران آنها و به آينده براي نداشتن وضعي همچون گذشته ، اكنون به وجود سه ارزش پي برده است ، سه ارزشي كه اگر خداوند بخواهد انساني را پست و حقير گرداند بسنده است كه آنها را از او بگيرد و آنها چيزي نيستند مگر عقل و شعور و ادب . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 17:15 توسط کامران
|
|
||